ابر گیلان
ابر گیلان شدم و سوی خراسان شده ام
باد و باران به هم آمیخت و طوفان شده ام
مثل یک بره که از خورده شدن می ترسد
دور افتاده ام قسمت گرگان شده ام !
هر قدم فاصله ها درد مرا می دانند
سیل باریده ام و عین گلستان شده ام
راه بدجور غریبه است مرا می بینی
مثل آهو چه هراسان و گریزان شده ام ؟
مثل یک زاغ پر از حسرت پرهای سفید
گوشه ای از حرم پاک تو پنهان شده ام
خسته از برگی و زاغی و آهو شدنم
تازه آدم شدم تازه مسلمان شده ام
آن قدر وسعت تو خیره کننده است که من
باز هم گم شدم و کودک گریان شده ام
¤
بعد پیدا شدنم حال قشنگی دارم
صاف و آرام و پر از خنده و تابان شده ام
دست در دامن دل آمدم و حالا چه ؟
دامنم سوخت و پابند خراسان شده ام !!
محمد فرخ طلب
رشت
+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 5:43 بعد از ظهر  توسط محمد فرخ طلب
|

